تبليغاتX
روياي جاودانه

روياي جاودانه

                                                                                                                            (اضطراب)               

از نیمه های شب گذشته است و من هنوز بیدارم.همه جا ساکت است و فقط صدای تیک تیک ساعت و چیک چیک آب می آید.با گذشت هر ثانیه یک قطره آب هم می چکد.تیک چیک،تیک چیک.

یک پیامک برایم آمد.پاکت راباز کردم نوشته بود:فردا ساعت یک، بعد از مدرسه،پارک همیشگی.خیلی ترسیدم. آخر اگر خانم غولِ بیدار شود چه؟باید چه می کردم؟

سریع جواب دادم:باشه و پیامک را پاک کردم.دهانم از استرس خشک شده بود از اتاق بیرون آمدم تا هم آب بخورم هم یک سروگوشی آب بدهم.

نزدیک اتاق خانم غولِ شدم،از لای در نگاهی کردم،دیدم که خواب است و خروپف می کند.بدون این که چراغ را روشن کنم وارد آشپزخانه شدم و خیلی آرام در یخچال را باز کردم و آب خوردم.وقتی در پخچال را بستم دیدم خانم غولِ جلویم ایستاده.خاستم جیغ بزنم که متوجه شدم از ترس دچار توهم شده ام.به اتاقم برگشتم.روی تخت دراز شدم،دوباره همان صدا:تیک چیک،تیک چیک،خیلی صدای آزار دهنده ای است.

مرتب روی تختم غلط می زدم و با خودم کلنجار می رفتم.تیک چیک،تیک چیک،انگشتانم یخ زده است.خیلی نگرانم.آخر گفته بود که بهم خیلی اعتماد دارد،ولی اگر این ماجرا را بفهمد همه چیز خراب می شود.حتماً حبسم می کند.خودم را داخل اتاقم که میله های آهنی دورتا دورش راگرفته بود و شبیه سلول انفرادی بود تجسم کردم.بغض  بدی گلویم را فشرد و اشک در چشمانم حلقه زد.

یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می گفت:« همیشه کار هایی که یواشکی انجام شود لو می رود».

صدایی به گوشم رسید،انگار خانم غولِ بیدار شده است.فقط خدا خدا می کردم که سمت اتاقم نیاید،چون اگر چهره ی مضطرب من را می دید حتماً می فهمید چه شده.آب دهانم را قورت دادم و چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم.

چند دقیقه ای گذشت.انگار دوباره خوابید

.قلبم به شدت می تپید،نگاهی به ساعت انداختم،از دو گذشته بود.تصمیمم را گرفتم.گوشی را برداشتم و نوشتم«خیلی متاسفم،من دیگر نمی توانم ادامه دهم.خداحافظ»و دکمه ی ارسال را فشار دادم.یک نفس عمیق کشیدم.خیالم راحت شد.با این که دوباره تنها می شدم و این موضوع ناراحتم می کرد ولی از آن همه اضطراب خلاص شدم.

دیگه صدای تیک چیک ساعت و آب نمی آید.بدون فکر کردن به خانم غول با خیال راحت به خواب رفتم.

 

 

 

 

 

 

 

از سوی دیگر سودابه  به چاره گری می پردازد تا مظلومانه مورد توجه کاووس قرار بگیرد.  ص 15

یکی چاره جست اندر آن کار زشت               ز کینه درختی زنوی بکشت

زنی بود با او به پرده درون           پر از جادوی بود و بند و فسون

(آستن بود)=گران بود و اندر شکم بچه داشت     همی از گرانی به سختی گذاشت

بدو راز بگشاد و ز او چاره جست        کز آغاز پیمانت خواهم نخست

چو پیمان بستزر بسیار داد       سخن گفت از این درمکن یاد

یکی دارویی ساز کاین بفکنی        تهی مانی و راز من نشکنی

به کاووس گوییم که این از من است       چنین کشته ی رمین آهرمن است

بدو گفت زن: (من تو را بنده ام         به فرمان ورایت سرافگنده ام)

به محض فرا رسیدن شب زن دارد را می خورد و دو بچه ای را که در زهدان دارد می افگند و سودابه از انجا که نمی خواهد کسی به راز او پی ببرد پرستاران را فرا نمی خواند و خود تشتی را می آورد و دو افگانه(دو جنین سقط شده )را در آن می نهد.البته در شاهنامه این دو کودک سقط شده را بچه ی دیوزاد می خواند:

دو  بچه چنانچون بود دیو زاد           چه باشد چه دارد زجادو نژاد؟

یکی تشت زرین بیاورد پیش       نگفت این سخن با پرستار خویش

نهان کرد زن راز او خود بخفت         فغانش بر آمد به کاخ از نهفت

سودابه در مشکوی آشوبی برپا می کند و کاوس سراسیمه به مشکوی می آید و درمانده از آنچه که رخ داده است می گوید که: (این ماجرا را چگونه چاره کنم.روانیست که چنین رخدادی را بی اهمیت بشمرم)پس سودابه به او می گوید که: (حقیقت ماجرا مانند آفتاب روشن است و کمترین گمانی در آن نیست ببین من با تو گفتم که سیاوش به چه بدکرداری و گناهی دست یازیده است اما تو بیهوده گوش به گفتار ناراست او دادی و دل آسوده شوی)

همی گفتمت کو چه کرد از بدی                به گفتار او خیره ایمن شدی

دل ساه کاوس شد بد گمان                برفت و پراندیشیه شد یک زمان

از آن پس نگه کرد کاوس شاه              کسی را که کردی به اختر نگاه

بجست و از ایران سوی خویش خواند                 بپرسید و بر تخت زرین نشاند

زسوداوه و رزم ها ماوران                      سخن گفت هرگونه ای،پیکران

بدان تا شوند آگه از کار اوی                   به دانش بدانند کردار اوی

وز آن کودکان نیز بسیار گفت                 نهفته برون آورید از نهفت   ص16

سرانجام گفتند: (کاین گی بود                 که جامی که زهر آگنی می بود؟

دو کودک ز پشت کس دیگرند                 نه از پشت شاه و نه زین مادرند

و بالاخره ستاره شناسان در ادامه برای کاوس شاه توضیح می دهند که: (آگر این کودکان از دودمان و نژاد شهریاران بودند به آسانی نشان آن دو را در زیج ها می یافتند و این امر گویای آن است که این دو کودک فرومایه و از نژاد پست هستند زیرا بینوای فرو دست نه در آسمان و نه در زمین ستاره و نشانی ندارند سپس در نهان و بدور ار کسان نشان زن جادوگر را که به راستی مادر کودک بود به کاوس می دهند.

زن جادوگری را که با سودابه همدست شده است می یابند و به نزد کاوس می آورند.نخست با وی به مهرورزی رفتار می کند و بدو نوید پاداش و روزگار نیکو می دهد.سپس چون به سخن نمی آید با درشتی می کوشد که زن را به سخن درآورد و دستور می دهد تا او را بکوبند و بیازارند و در بند افکنند.اما زن لب بر نمی گشاید و کاوس که از رفتار وی نا خشنود است دست از سر او بر می دارد.کاوس شاه سودابه را به نزد خود می خواند و قول ستاره شناسان را بر او باز می گوید اما سودابه درمایخ

زدیده فزون زان ببارید آب              که بردارد از رود نیل آفتاب

سپهبد ز گفتار او شد دزم                همی زار بگریست با او به هم

گسی کرد سوداوه را خسته دل              بر ان درد بنهاد پیوسته دل

چنین گفت: (کاندر نهان این سخن                پژوهیم تا بر چه آید به بن)

ز پهلو همه موبدان را بخواند             ز سوداوه چندی سخن ها براند

می بینیم.با وجود آگاهی کاوس شاه از بی گناهی سیاوش در نهایت این سیاوش است که آزمون آتش و آیین سوگند را پشت سر می گذراند؛و اگرچه سیاوش یک باردیگر توسط کاوس شاه آزموده شده است.

ز سودابه بوی می و مشک ناب                همی یافت کاووس بوی گلاب

ندید از سیاوش از آنگونه بوی             نشان بودن نبودان راوی

ص17   کاووس در هر دو ملاقات خود با سواد به ناکام است؛نه آنکه نمی داند یا پی نبرده که سودابه گنهکار است بلکه این از ضعف او در مقابل جنسی زن ناشی می شود این است که فردوس در لابه لای داستان می گوید:

سیاوش از گفت زن شد به باد       خجسته زنی کوز مادر در نزاد

از سوی دیگر سیاوش که در ناتوانی معصوم خودگرفتار است در ملاقات با کاووس که از او می پرسد: (رات چه بینم کنون اندرین؟)رای پدرش را می پذیرد خود را به آتش می افکند.زیرا زیرکی سیاوش به او می نماید که کاووس آخرین دفاعیه یعنی اثابت بی گناهی خود را با عبور از آتش از او می خواند.

پس کاووس رفتار یکسانی آن چنان که با سودابه دارد دربرخورد با سیاوش نشان نمی دهد و این پهلوان معصوم شاهنامه در نهایت می گویند: (که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار) و جای دیگر ادامه می دهد:

(اگر کوه آتش بود بسپرم            از این تنگ خوارست اگر بگذریم)

در باب رفتارشناسی می توان به چنین نتیجه ای رسید که سودابه دلبر کاوس شاه و داور این محاکمه-در دو ملاقات خود با شاه ،آن چنان بر او تاثیر می گذارد،که در پایان دارسی کاووس را تحریک می کند تا به جای متهم،شاهزاده ی معصوم را به اتهام ناکرده مورد آزمایش(سوگند)قرار دهد.البته همان گونه که می دانیم سیاوش از آتش به سلامت می گذرد بون آنکه هیچ آسیبی نبیند.(راستی و آتش از یک گوهرند؛زیرا هر دو فرزندان اهورا مزدایید.سیاوش نیز از راستی برخوردار است و راستکرداری وی تعجب شنوندگان و خوانندگان را بر می انگیزد)به غلاوه رنگ سفید جامه ی سیاوش که به هنگام گذرا از آتش به تن می کند.

نماد پاکی و بی زمانی و نور است.چاره ی آتشی که برای سیاوش مهیا شد به جز آبرو  چیز دیگری برای او به همراه نداشت چرا که گوهر او با آتش یکسان بود و سیاوش ازنره ایزدی برخوردار و آسمانی بود.

ص7 کسی را فرستاد نزدیک اوی          که: (پنهان سیاوش رد (=پهلوان)را بگوی

که اندر شبستان شاه جهان         نباشد شگفت ارمشوی ناگهان)

بدو گفت: (مرد شبستان نیم،              مجویم که با بندودستان نیم)

سودابه ابتدا برای سیاوش پیغام می فرستد و او را به شبستان(=حرمسرا)فرا می خواند اما سیاوش نمی پذیرد.پس سودابه به کاوس شاه توسل می جوید و به نزد او می رود.

دگر روز،شبگیر،سوداوه رفت؛            بر شاه ایران خرامید تفت

بدو گفت: (ایا شهریار سپاه،       جهان شاد بادا،به پیوند تو!

فرستش به سوی شبستان خویش،         بر خواهران و فغستان(=شبستان)خویش

همه روی پوشیدگان را،ز مهر،           پر از خون دل است و پر از آب چهر

بدو گفت شاه: (این سخن درخو راست       بر او بر تو را  مهر صد مادر است

بدین ترتیب کاوس می پذیرد و تصور می کند مهر سودابه نسبت به سیاوش مهری مادرانه و کاملا پاک است پس:

سپهبد سیاوش را خواند و گفت            که: (خون و می و مهر نتوان نهفت)

پس پرده ی من تو را خواهر است؛             و سودابه چون مهربان مادر است

تو را پاک یزدان چنان آفرید                که مهر آورد بر تو هرکت بدید

سیاوش چو شنید گفتار شاه             همی کرد خیزه بدو درنگاه

گمانی چنان برد کو را پدر       پژوهد همی،تا چه دارد به سر

چنین داد چنان پاسخ سیاوش که: (شاه         مرا داد فرمان و تخت و کلاه

چه آموزم،اندشبستان شاه؟                به دانش زنان کی نمایند راه

کاووس به سیاوش می گوید که خون را به جهت جهیدن و فرو ریختن خوردن می را به سبب مستی پس از آن و مهر را از آن جهت که نمی توان بر آن لگام زد نمی توان پنهان داشت واز پرده برون می افتد و عده ی زیادی دلباخته ی تو شده اند و مشکو(=شبستان)برو با پزدگیان را ببین تا تو را بپذیرد

ص 8  اما سیاوش پدرش را به خوبی می شناسد؛چنین می پندارد که پدرش او را می آزماید و نیک می داند که با رفتار ناپسند سودابه ،هنگامه و ماجرایی در پیش خواهد داشت.و سیاوش قصد دارد پدرش را چنین قانع کند و می گوی که:برای من موبدان و خردمندان و بزرگان و سروران کار آزموده را بیاور تا با آنان هم نشین و هم سخن شوم .نه آنکه به مشکوی  و شبستان بروم و بالاخره سیاوش تسلیم فرمان شاه می شود

گرایدون که فرمان شاه این بود              و راه پیش من رفتن و آیین بود

سیاوش چنین گفت: (کز بامداد             بیایم ؛کنم هرچه او کرد یاد)

5-هرزبد:نام کلید دار مشکوست که کاووس او را به نزد سیاوش می فرستد تا او را مشکو راهنمایی کند

سیاوش با کاووس می گوید که بامدادان باز می گردد و هرچه را کاووس گفته است به انجام خواهد رسانید

یکی مرد بود نام او هرزبد           زدوده دل و دور گشته زبد

که بختانه را هیچ نگذاشتی              کلید در پرده او داشتی

سپهدار ایران به فرزانه گفت               که(چون برکشد تیغ هو راز نهفت

به پیش سیاوش همی رو بهوش                  نگر تا چه فرماید آن را به کوش

بدین ترتیب کاووس در استقبال کردن از سیاوش به هرزبد سفارش هایی را می کند.و فردای آن روز با هرزبد وارد شبستان می شود.استقبال با شکوهی از او انجام می گیرد و همه به استقبال از او می آیند.

سیاوش به میا ایوان رسید                 یکی تخت زرین رخشنده دید

بر آن تخت سوداوه ی ماهرویی                 به سان بهشتی پر از رنگ و بویی

نشسته چو تابان سهیل یمن               سر زلف وجعدش سراسر شکن

یکی تاج بر سر نهاده بلند                   فرو هشته تا پای مشکین کمن

سیاوش چو از پیش پرده برفت                    فرود آمد سودابه تخت

بیامد خرامان و بردش نماز               به بر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسیدی                نیامد زدیدار آن شاه سر

ص9     سیاوش بدانست کان همر چیست              چنان دوستی نزره ایزدی است

به نزدیک خواهر خرامید زود             که آن جایکه کار ناساز بود

بر و خواهران آفرین خواندند             به کرسی زرینش نشاندند

سیاوش برای رهایی از دست سودابه به نزد خواهرانش می رود،آنان او را به گرمی پذیرا می شوند و هم از زیبایی و خرد او می گویند و او را سزاوار بر حق تاج و تخت شاهی می دانند.او به نزد پدر بر می گردد و زبان به ستایش می گشاید و می گوید.همه ی نعمت ها جهان را دارا هستی و فزونی گنج های او را در برابر جمشید و فریدون و هوشنگ شاه برتر می داند.شهریار از حرف های او شاد می شود.از آن سوی شاه از سودابه درباره ی سیاوش می کاود.

ز فرهنگ برای سیاوش بگو                ز دیدار و گفتار بالای او

پسند تو آمد؟خردمند است؟           از آواز دور از دیدن است؟

سودابه سیاوش را نزد شاه می ستاید و پیشنهاد می دهد:

بدو گفت:سوداوه دگر گفت من             پذیرد شود رای را جفت من

که از تخم خویشش یکی زن دهد               نه از نامداران برزن دهد

که فرزند دارد ورا در جهان              به دیدار او در میان مهان

شاه می پذیرد پندارش را با سیاوش در میان می نهد

سیاوش به شبگیر شد نزد شاه                همی آفرین خواند بر تاج و گاه

پدر با پسر راز گفتن گرفت          زه بیگانه مردم نهفتن گرفت

و سیاوش پاسخ می دهد و به شاه هشدار می دهد که:

بدو گفت: (من شاه را بنده ام                به فرمان ورایش سر افکنده ام

هر آن کس که او بر گزیند رواست                  جهان دار بر بندگان پادشاست

نباید که سودابه این بشنود              دگر گونه گوید بدین نگرود

به سوداوه ز این گونه گفتار نیست                   مرا در شبستان تو کار نیست

اما کاووس به هشتار او توجه نمی کند

ز گفت سیاوش بخندید شاه                 نه آگاه بدز آب در زیر کاه

گزین تو باید-بدو گفت-زن               از او هیچ مندیش و از انجمن

ص10   که گفتار او مهربانی بود               به جان تو بر پاسبانی بود

سیاوش ز گفتار او شاد شد                 نهانش از اندیشه آزاد شد

بدین ترتیب سیاوش تا حدودی به آسودگی خاطر می رسد اما همچنان در نهان از سوی سودابه ی چاره گر پریشان خواطر است.البته کاووس نیز از فریب و افسون سودابه آگاه نبود به همین دلیل به گفته ی سیاوش می خندد و به او می گوید همسر تو باید گزیده ی خود تو باشد.از سودابه و مردم نگران نباش زیرا سودابه پاسدار جان توست و اگر سخنی با تو می گوید از سر مهربانی است.سیاوش چون از نهان کارهای بد اندیشانه ی سیاوش آگاه است پر شور و لابه گر کاوس را می ستاید.در هر صورت سیاوش دوباره به فمان کاووس شاه به مشکو(فغستان)می رود و سودابه به او می گوید:

از این خوب رویان به چشم خرد                    نگه کن که با تو که اندر خورد

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد              چنین آمدش بر دل پاک یاد

که گر بر دل پاک شیون کنم                     به آید که از دشمنان زن کنم

بدین ترتیب هر یک از دختران زیبا روی به سوی سیاوش می آمدند و چون مورد پسند واقع نمی شدند دوباره به تختشان بر می گردند و غرولند کنان به بخت ناساز خویش دشنام می دادند.سیاوش درباره ی این که همسری از میان اقوام و اطرافیان سوداوه بر نمی گزیند دلیل محکمی دارد چرا او می گوید :

شنیده ستم از نامورمهتران                 همه داستان های  هاماوران(نام ایرانی یمن

که از پیش با شاه ایران چه کرد                ز گردان ایران براود کرد

سیاوش با توجه به دلایلی که دارد پاسخی به سودابه نمی دهد  و با خود می اندیشد که اگر دل را به سوگ نشانم و هرگز همسری بر نگزینم بهتر است از آن که از دشمنان ایرانی زنی بستانم.اگر سودابه دختر این پادشاه است هرگز نخواهد خواست که اثری از دودمان کاووس بر جای بماند.

سیاوش به پاسخ چو نگشاد لب                      پری چهره برداشته از رخ قصب

بدو گفت خورشید با ماه نو                   گرایندون که بیند بر گاه نو

نباشد شگفت ارشود ماه خوار؛                  تو خورشید داری خود اندر کنار

اگر با من اکنون تو پیمان کنی نپیچی و اندیشه آستان کنی

ص11

یکی دختری نارسیده به جای                کنم چون پرستار پیشت به پای

به سوگند،پیمان کن اکنون یکی؛                 ز گفتار من سرمپیلم اندکی

چو بیرون شود ز این جهان شهریار،                تو خواهی بدن زو مرا یادگار

همان طور که از ادبیات بالا بر می آید:از آنجا که سودابه اندیشه و آرزوی پلید در سر دارد و می داند که سیاوش به آسانی با او همداستان نخوتهد شد دامی بر سر راه او می گستراند.از همین روی برای فریب کاووس و دیگران و پوشیدن بدکرداری اش بر آن می شود تا دختری کم سال و نیازمند را به همسری سیاوش درآورد؛تا به بهانه ی این دختر سیاوش را به مشکوی بکشاند و از او کام بستاند؛سیاوش را اندرز می دهد که برخود سخت نگیرد زیرا بعد از مرگ کاووس رسماُ از آن هم خواهد شد.

زمن هرچه خواهی همه کام تو            برآرم؛نپیچم سر از دام تو

سرش تنگ بگرفت و یک بوس چاک،             بداد و نبود آگه از شرم و باک

رخان سیاوش چو گل شد،ز شرم؛           بیاراست مژگان به خوناب گرم

چنین گفت با دل که: (راز راه دیو             مرا دور داراد گیهان خدیو!

سیاوش از بیم افسون سودابه و بدگویهای او بر آن می شود که با وی با آوای نرم سخن بگوید و به خوبی و گرمی رفتار کند.

سیاوش از آن پس به سودابه گفت: (اندر جهان خود تو را نیست جفت

نمانی مگر نیمه ی ماه را           نشایی  کسی را جز از شاه راه

تو این راز مگشای و با کس مگوی؛            مرا جز نهفتن همان نیست روی

سر بانوانی و هم مهتری            من ایدون گمانم که تو مهتری

از منظر رفتاررشناسی،عملکرد سیاوش کاملا درست و به جا می نماید در حقیقت رفتار او چاپلوسانه نیست بلکه نوعی عاقبت نگری است.و چنین وانمود می کند که خواهان دختر سودابه است.

چو کاووس کی در شبستان رسید               نگه کرد سودابه او را بدید

بر شاه شد؛زان سخن مژده داد؛               ز کار سیاوش بسی کرد یاد ص12

که: (آمد؛نگه کرد ایوان همه؛           بتان سیه چشم کردم مه=کنایه فعلی ایما از گردآوردن

جز از دختر من سپندش نبود؛            ز خوبان،کسی ارجمندش نبود

سیاوش به آهنگ رهایی از چنگال سودابه می پذیرد که یکی از دختران او را به زنی بستاند و تا زمانی که آن دختر ئبه برنایی نرسد با او همبالینی نشود.وزنی دیگر نستاند.سپس از سودابه می خواهد که رای کاووس شاه را جویا شود.از نظر رفتار شناسی همواره نخستین زن از مقام وارج والاتری برخوردار بوده پس سیاوش سعی دارد با زبان سودابه را قانع کند که:هم اکنون و در برابر تو پیمان می بندم که دخترت را به زنی خواهم ستاند.و اصطلاح گروگان کردن روان ویژگی سبکی و منظور نوعی از ریخت خم خوردن است در باب انجام کار و استوار کردن آن.

پس از آن که کاووس شاه بدین شادی گنج ها بیاراست سودابه:

نشست از تخت،با گوشوار؛              به سر برنهاد افسر پر نگاه

سیاوش را در بر خوش خواند؛                ز هر گونه با او سخن ها براند

به تو داد خواهم همی دخترم:                نگه کن به روی و سر و افسرم

بهانه چه داری که از مهر من؛                 بپیچی،ز بالای و از چهر من؟

که من تا تو را دیده ام،برده ام؛                 خروشان و جوشان و آزرده ام.

کنون هفت سال است تا مهر من،                همی خون چکاند بر این چهر من

و گر سر بپیچی ز فرمان                    نیاید دلت سوی پیمان من

کنم بر تو این پادشاهی تباه؛                 شود تیره روی تو،بر چشم شاه

سیاوش بدو گفت: (هرگز مباد                   که از بهر دل من دهم دین به باد

چنین با پدر بی وفایی کنم،                 ز مردی و دانش جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشید گاه                   سزد کز تو ناید بدین سان گناه

وزان تخت برخاست،با خشم و جنگ                   بدوی اندر آویخت سوداوه چنگ

بدو گفت: (من راز دل پیش تو                      بگفتم نهان بداندیش تو

مرا خیره خواهی که رسوا کنی؛                     به پیش خردمند رعنا کنی)

بزد دست و جامه بدرید،باک                    به ناخن،دورخ راهی کرد چاک

ص 13

بر آمد خروش از شیستان اوی؛               فغانشان زایوان برآمد به کوی

یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست،              که گفتی شب رستخیز است،راست

به گوش سپهبد رسید آگهی؛                فرود آمد از تخت شاهنشهی

بر اندیشه شد،از تخت زرین برفت؛               به سوی شبستان خرامید،سخت

همان طور که می بینیم.اعتراض سودابه نسبت به بازتاب سیاوش بسیار بی خردانه است و به سیاوش می گوید:من را ز دل را،نهان از دشمن و بدخواه تو،با تو گفتم؛اما تو اینک می خواهی مرا رسوا کنی و در چشم خردمندان سبکسار و هوسباز جلوه دهی.و آشوبی را که می دانیم در قصر بر پا می کند.با آمدن کاوس او از سیاوش می خواهد که آنچه را میان آن دو گذشته،به راستی بروی آشکار بدارد و باز نماید.

سیاوش بگفت آن کجا رفته بود؛             وز آن در که سوداوه آشفته بود

سودابه در صدد انکار بر می آید و شروع به دروغ پردازی می کند؛از سوی دیگر کاوس شاه به سیاوش اطمینان کامل دارد چرا کههفت سال همه ی حالات او را آزموده است.ولی به شدت نگران عاقبت این کار است؛چرا که از سوی پادشاه ها مادران در امان نخواهد بود و به چهار دلیل اساسی مجبور است در برابر سودابه با نرمی و ملاطفت برخورد کند.

به دل گفت: (کاین را به ذشمشیر تیز،                ببایدش کردن همه ریز ریز)

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد،                که:آشوب خیزد،از آزار و درد

پرستار سوداوه بد،روز و شب،               بپیچید از آن رنج و نگشاد لب؛

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت؛                 بباید از او هر بد اندر گذاشت؛

چهارم کزد کودکان داشت خرد؛                به چاره غم خرد نتوان سترد

سیاوش از آن کار بد بی گناه؛               خردمندی او بدانست شاه

البته دلیل دیگر اطمینان کامل کاوس شاه در بی گناهی سیاوش از آن جهت است که به آهنگ یافتن گناهکار،هردو را می بوید وی بیند که نشانی از بوی تن سودابه در اندام های سیاوش نیست و این گویای آن است که فرزند وی دست بر بانویش نیازیده است.این چاره گری کاوس برای یافتن گناهکار ماننده ی چاره گری عزیز مصر است که بدان در ماجرای یوسف و زلیخا گناهکار را می یابند سنجیدنی است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 19:54  توسط رامینا جون  | 

    

ص 8  اما سیاوش پدرش را به خوبی می شناسد؛چنین می پندارد که پدرش او را می آزماید و نیک می داند که با رفتار ناپسند سودابه ،هنگامه و ماجرایی در پیش خواهد داشت.و سیاوش قصد دارد پدرش را چنین قانع کند و می گوی که:برای من موبدان و خردمندان و بزرگان و سروران کار آزموده را بیاور تا با آنان هم نشین و هم سخن شوم .نه آنکه به مشکوی  و شبستان بروم و بالاخره سیاوش تسلیم فرمان شاه می شود

گرایدون که فرمان شاه این بود              و راه پیش من رفتن و آیین بود

سیاوش چنین گفت: (کز بامداد             بیایم ؛کنم هرچه او کرد یاد)

5-هرزبد:نام کلید دار مشکوست که کاووس او را به نزد سیاوش می فرستد تا او را مشکو راهنمایی کند

سیاوش با کاووس می گوید که بامدادان باز می گردد و هرچه را کاووس گفته است به انجام خواهد رسانید

یکی مرد بود نام او هرزبد           زدوده دل و دور گشته زبد

که بختانه را هیچ نگذاشتی              کلید در پرده او داشتی

سپهدار ایران به فرزانه گفت               که(چون برکشد تیغ هو راز نهفت

به پیش سیاوش همی رو بهوش                  نگر تا چه فرماید آن را به کوش

بدین ترتیب کاووس در استقبال کردن از سیاوش به هرزبد سفارش هایی را می کند.و فردای آن روز با هرزبد وارد شبستان می شود.استقبال با شکوهی از او انجام می گیرد و همه به استقبال از او می آیند.

سیاوش به میا ایوان رسید                 یکی تخت زرین رخشنده دید

بر آن تخت سوداوه ی ماهرویی                 به سان بهشتی پر از رنگ و بویی

نشسته چو تابان سهیل یمن               سر زلف و            سراسر شکن

یکی تاج بر سر نهاده بلند                   فرو هشته تا پای مشکین کمن

سیاوش چو از پیش پرده برفت                    فرود آمد سودابه تخت

بیامد خرامان و بردش نماز               به بر در گرفتش زمانی دراز

همی چشم و رویش ببوسیدی                نیامد زدیدار آن شاه سر

ص9     سیاوش بدانست کان همر چیست              چنان دوستی نزره ایزدی است

به نزدیک خواهر خرامید زود             که آن جایکه کار ناساز بود

بر و خواهران آفرین خواندند             به کرسی زرینش نشاندند

سیاوش برای رهایی از دست سودابه به نزد خواهرانش می رود،آنان او را به گرمی پذیرا می شوند و هم از زیبایی و خرد او می گویند و او را سزاوار بر حق تاج و تخت شاهی می دانند.او به نزد پدر بر می گردد و زبان به ستایش می گشاید و می گوید.همه ی نعمت ها جهان را دارا هستی و فزونی گنج های او را در برابر جمشید و فریدون و هوشنگ شاه برتر می داند.شهریار از حرف های او شاد می شود.از آن سوی شاه از سودابه درباره ی سیاوش می کاود.

ز فرهنگ برای سیاوش بگو                ز دیدار و گفتار بالای او

پسند تو آمد؟خردمند است؟           از آواز دور از دیدن است؟

سودابه سیاوش را نزد شاه می ستاید و پیشنهاد می دهد:

بدو گفت:سوداوه دگر گفت من             پذیرد شود رای را جفت من

که از تخم خویشش یکی زن دهد               نه از نامداران برزن دهد

که فرزند دارد ورا در جهان              به دیدار او در میان مهان

شاه می پذیرد پندارش را با سیاوش در میان می نهد

سیاوش به شبگیر شد نزد شاه                همی آفرین خواند بر تاج و گاه

پدر با پسر راز گفتن گرفت          زه بیگانه مردم نهفتن گرفت

و سیاوش پاسخ می دهد و به شاه هشدار می دهد که:

بدو گفت: (من شاه را بنده ام                به فرمان ورایش سر افکنده ام

هر آن کس که او بر گزیند رواست                  جهان دار بر بندگان پادشاست

نباید که سودابه این بشنود              دگر گونه گوید بدین نگرود

به سوداوه ز این گونه گفتار نیست                   مرا در شبستان تو کار نیست

اما کاووس به هشتار او توجه نمی کند

ز گفت سیاوش بخندید شاه                 نه آگاه بدز آب در زیر کاه

گزین تو باید-بدو گفت-زن               از او هیچ مندیش و از انجمن

ص10   که گفتار او مهربانی بود               به جان تو بر پاسبانی بود

سیاوش ز گفتار او شاد شد                 نهانش از اندیشه آزاد شد

بدین ترتیب سیاوش تا حدودی به آسودگی خاطر می رسد اما همچنان در نهان از سوی سودابه ی چاره گر پریشان خواطر است.البته کاووس نیز از فریب و افسون سودابه آگاه نبود به همین دلیل به گفته ی سیاوش می خندد و به او می گوید همسر تو باید گزیده ی خود تو باشد.از سودابه و مردم نگران نباش زیرا سودابه پاسدار جان توست و اگر سخنی با تو می گوید از سر مهربانی است.سیاوش چون از نهان کارهای بد اندیشانه ی سیاوش آگاه است پر شور و لابه گر کاوس را می ستاید.در هر صورت سیاوش دوباره به فمان کاووس شاه به مشکو(فغستان)می رود و سودابه به او می گوید:

از این خوب رویان به چشم خرد                    نگه کن که با تو که اندر خورد

سیاوش فرو ماند و پاسخ نداد              چنین آمدش بر دل پاک یاد

که گر بر دل پاک شیون کنم                     به آید که از دشمنان زن کنم

بدین ترتیب هر یک از دختران زیبا روی به سوی سیاوش می آمدند و چون مورد پسند واقع نمی شدند دوباره به تختشان بر می گردند و غرولند کنان به بخت ناساز خویش دشنام می دادند.سیاوش درباره ی این که همسری از میان اقوام و اطرافیان سوداوه بر نمی گزیند دلیل محکمی دارد چرا او می گوید :

شنیده ستم از نامور                                 همه داستان های  هاماوران(نام ایرانی یمن)

که از پیش با شاه ایران چه کرد                ز گردان ایران براود کرد

سیاوش با توجه به دلایلی که دارد پاسخی به سودابه نمی دهد  و با خود می اندیشد که اگر دل را به سوگ نشانم و هرگز همسری بر نگزینم بهتر است از آن که از دشمنان ایرانی زنی بستانم.اگر سودابه دختر این پادشاه است هرگز نخواهد خواست که اثری از دودمان کاووس بر جای بماند.

سیاوش به پاسخ چو نگشاد لب                      پری چهره برداشته از رخ قصب

بدو گفت خورشید با ماه نو                   گرایندون که بیند بر گاه نو

نباشد شگفت            ماه خوار؛                  تو خورشید داری خود اندر کنار

اگر با من اکنون تو پیمان کنی نپیچی و اندیشه آستان کنی

ص11

یکی دختری نارسیده به جای                کنم چون پرستار پیشت به پای

به سوگند،پیمان کن اکنون یکی؛                 ز گفتار من سرمپیلم اندکی

چو بیرون شود ز این جهان شهریار،                تو خواهی بدن زو مرا یادگار

همان طور که از ادبیات بالا بر می آید:از آنجا که سودابه اندیشه و آرزوی پلید در سر دارد و می داند که سیاوش به آسانی با او همداستان نخوتهد شد دامی بر سر راه او می گستراند.از همین روی برای فریب کاووس و دیگران و پوشیدن بدکرداری اش بر آن می شود تا دختری کم سال و نیازمند را به همسری سیاوش درآورد؛تا به بهانه ی این دختر سیاوش را به مشکوی بکشاند و از او کام بستاند؛سیاوش را اندرز می دهد که برخود سخت نگیرد زیرا بعد از مرگ کاووس رسماُ از آن هم خواهد شد.

زمن هرچه خواهی همه کام تو            برآرم؛نپیچم سر از دام تو

سرش تنگ بگرفت و یک بوس چاک،             بداد و نبود آگه از شرم و باک

رخان سیاوش چو گل شد،ز شرم؛           بیاراست مژگان به خوناب گرم

چنین گفت با دل که: (راز راه دیو             مرا دور داراد گیهان خدیو!

سیاوش از بیم افسون سودابه و بدگویهای او بر آن می شود که با وی با آوای نرم سخن بگوید و به خوبی و گرمی رفتار کند.

سیاوش از آن پس به سودابه گفت: (اندر جهان خود تو را نیست جفت

نمانی مگر نیمه ی ماه را           نشایی  کسی را جز از شاه راه

تو این راز مگشای و با کس مگوی؛            مرا جز نهفتن همان نیست روی

سر بانوانی و هم مهتری            من ایدون گمانم که تو مهتری

از منظر رفتاررشناسی،عملکرد سیاوش کاملا درست و به جا می نماید در حقیقت رفتار او چاپلوسانه نیست بلکه نوعی عاقبت نگری است.و چنین وانمود می کند که خواهان دختر سودابه است.

چو کاووس کی در شبستان رسید               نگه کرد سودابه او را بدید

بر شاه شد؛زان سخن مژده داد؛               ز کار سیاوش بسی کرد یاد ص12

که: (آمد؛نگه کرد ایوان همه؛           بتان سیه چشم کردم مه=کنایه فعلی ایما از گردآوردن

جز از دختر من سپندش نبود؛            ز خوبان،کسی ارجمندش نبود

سیاوش به آهنگ رهایی از چنگال سودابه می پذیرد که یکی از دختران او را به زنی بستاند و تا زمانی که آن دختر ئبه برنایی نرسد با او همبالینی نشود.وزنی دیگر نستاند.سپس از سودابه می خواهد که رای کاووس شاه را جویا شود.از نظر رفتار شناسی همواره نخستین زن از مقام وارج والاتری برخوردار بوده پس سیاوش سعی دارد با زبان سودابه را قانع کند که:هم اکنون و در برابر تو پیمان می بندم که دخترت را به زنی خواهم ستاند.و اصطلاح گروگان کردن روان ویژگی سبکی و منظور نوعی از ریخت خم خوردن است در باب انجام کار و استوار کردن آن.

پس از آن که کاووس شاه بدین شادی گنج ها بیاراست سودابه:

نشست از تخت،با گوشوار؛              به سر برنهاد افسر پر نگاه

سیاوش را در بر خوش خواند؛                ز هر گونه با او سخن ها براند

به تو داد خواهم همی دخترم:                نگه کن به روی و سر و افسرم

بهانه چه داری که از مهر من؛                 بپیچی،ز بالای و از چهر من؟

که من تا تو را دیده ام،برده ام؛                 خروشان و جوشان و آزرده ام.  

کنون هفت سال است تا مهر من،                همی خون چکاند بر این چهر من 

و گر سر بپیچی ز فرمان                    نیاید دلت سوی پیمان من

کنم بر تو این پادشاهی تباه؛                 شود تیره روی تو،بر چشم شاه

سیاوش بدو گفت: (هرگز مباد                   که از بهر دل من دهم دین به باد

چنین با پدر بی وفایی کنم،                 ز مردی و دانش جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشید گاه                   سزد کز تو ناید بدین سان گناه

وزان تخت برخاست،با خشم و جنگ                   بدوی اندر آویخت سوداوه چنگ   

بدو گفت: (من راز دل پیش تو                      بگفتم نهان بداندیش تو      

مرا خیره خواهی که رسوا کنی؛                     به پیش خردمند رعنا کنی)     

بزد دست و جامه بدرید،باک                    به ناخن،دورخ راهی کرد چاک 

ص 13

بر آمد خروش از شیستان اوی؛               فغانشان زایوان برآمد به کوی

یکی غلغل از کاخ و ایوان بخاست،              که گفتی شب رستخیز است،راست

به گوش سپهبد رسید آگهی؛                فرود آمد از تخت شاهنشهی

بر اندیشه شد،از تخت زرین برفت؛               به سوی شبستان خرامید،سخت    

همان طور که می بینیم.اعتراض سودابه نسبت به بازتاب سیاوش بسیار بی خردانه است و به سیاوش می گوید:من را ز دل را،نهان از دشمن و بدخواه تو،با تو گفتم؛اما تو اینک می خواهی مرا رسوا کنی و در چشم خردمندان سبکسار و هوسباز جلوه دهی.و آشوبی را که می دانیم در قصر بر پا می کند.با آمدن کاوس او از سیاوش می خواهد که آنچه را میان آن دو گذشته،به راستی بروی آشکار بدارد و باز نماید.

سیاوش بگفت آن کجا رفته بود؛             وز آن در که سوداوه آشفته بود

سودابه در صدد انکار بر می آید و شروع به دروغ پردازی می کند؛از سوی دیگر کاوس شاه به سیاوش اطمینان کامل دارد چرا کههفت سال همه ی حالات او را آزموده است.ولی به شدت نگران عاقبت این کار است؛چرا که از سوی پادشاه ها مادران در امان نخواهد بود و به چهار دلیل اساسی مجبور است در برابر سودابه با نرمی و ملاطفت برخورد کند.

به دل گفت: (کاین را به ذشمشیر تیز،                ببایدش کردن همه ریز ریز)     

ز هاماوران زان پس اندیشه کرد،                که:آشوب خیزد،از آزار و درد 

پرستار سوداوه بد،روز و شب،               بپیچید از آن رنج و نگشاد لب؛

سه دیگر که یک دل پر از مهر داشت؛                 بباید از او هر بد اندر گذاشت؛      

چهارم کزد کودکان داشت خرد؛                به چاره غم خرد نتوان سترد

سیاوش از آن کار بد بی گناه؛               خردمندی او بدانست شاه

البته دلیل دیگر اطمینان کامل کاوس شاه در بی گناهی سیاوش از آن جهت است که به آهنگ یافتن گناهکار،هردو را می بوید وی بیند که نشانی از بوی تن سودابه در اندام های سیاوش نیست و این گویای آن است که فرزند وی دست بر بانویش نیازیده است.این چاره گری کاوس برای یافتن گناهکار ماننده ی چاره گری عزیز مصر است که بدان در ماجرای یوسف و زلیخا گناهکار را می یابند سنجیدنی است.

 

از سوی دیگر سودابه  به چاره گری می پردازد تا مظلومانه مورد توجه کاووس قرار بگیرد.  ص 15

یکی چاره جست اندر آن کار زشت               ز کینه درختی زنوی بکشت

زنی بود با او به پرده درون           پر از جادوی بود و بند و فسون

(آستن بود)=گران بود و اندر شکم بچه داشت     همی از گرانی به سختی گذاشت

بدو راز بگشاد و ز او چاره جست        کز آغاز پیمانت خواهم نخست

چو پیمان بستزر بسیار داد       سخن گفت از این درمکن یاد

یکی دارویی ساز کاین بفکنی        تهی مانی و راز من نشکنی

به کاووس گوییم که این از من است       چنین کشته ی رمین آهرمن است

بدو گفت زن: (من تو را بنده ام         به فرمان ورایت سرافگنده ام)

به محض فرا رسیدن شب زن دارد را می خورد و دو بچه ای را که در زهدان دارد می افگند و سودابه از انجا که نمی خواهد کسی به راز او پی ببرد پرستاران را فرا نمی خواند و خود تشتی را می آورد و دو افگانه(دو جنین سقط شده )را در آن می نهد.البته در شاهنامه این دو کودک سقط شده را بچه ی دیوزاد می خواند:

دو  بچه چنانچون بود دیو زاد           چه باشد چه دارد زجادو نژاد؟

یکی تشت زرین بیاورد پیش       نگفت این سخن با پرستار خویش

نهان کرد زن راز او خود بخفت         فغانش بر آمد به کاخ از نهفت

سودابه در مشکوی آشوبی برپا می کند و کاوس سراسیمه به مشکوی می آید و درمانده از آنچه که رخ داده است می گوید که: (این ماجرا را چگونه چاره کنم.روانیست که چنین رخدادی را بی اهمیت بشمرم)پس سودابه به او می گوید که: (حقیقت ماجرا مانند آفتاب روشن است و کمترین گمانی در آن نیست ببین من با تو گفتم که سیاوش به چه بدکرداری و گناهی دست           است اما تو بیهوده گوش به گفتار نارایت او دادی و دل آسوده شوی)

همی گفتمت کو چه کرد از بدی            به گفتار او خیره ایمن شدی

دل ساه کاوس شد بد گمان     برفت و پراندیشیه شد یک زمان

از آن پس نگه کرد کاوس شاه      کسی را که کردی به اختر نگاه

بجست و از ایران سوی خویش خواند            بپرسید و بر تخت زرین نشاند

ز                                                    سخن گفت هر گونه ای پیکاران

بدان تا شوند آگه از کار اوی                به دانش بدانند کردار اوی

وز آن کودکان نیز بسیار گفت          نهفته برون آورید از نهفت   ص16

سرانجام گفتند: (کاین گی بود              که جامی که زهر آگنی می بود؟

دو کودک ز پشت کس دیگرند                نه از پشت شاه و نه زین مادرند

و بالاخره ستاره شناسان در ادامه برای کاوس شاه توضیح می دهند که: (آگر این کودکان از دودمان و نژاد شهریاران بودند به آسانی نشان آن دو را در زیج ها می یافتند و این امر گویای آن است که این دو کودک فرومایه و از نژاد پست هستند زیرا بینوای فرو دست نه در آسمان و نه در زمین ستاره و نشانی ندارند سپس در نهان و بدور ار کسان نشان زن جادوگر را که به راستی مادر کودک بود به کاوس می دهند.

زن جادوگری را که با سودابه همدست شده است می یابند و به نزد کاوس می آورند.نخست با وی به مهرورزی رفتار می کند و بدو نوید پاداش و روزگار نیکو می دهد.سپس چون به سخن نمی آید با درشتی می کوشد که زن را به سخن درآورد و دستور می دهد تا او را بکوبند و بیازارند و در بند افکنند.اما زن لب بر نمی گشاید و کاوس که از رفتار وی نا خشنود است دست از سر او بر می دارد.کاوس شاه سودابه را به نزد خود می خواند و قول ستاره شناسان را بر او باز می گوید اما سودابه

زدیده فزون زان ببارید آب            که بردارد از رود نیل آفتاب

سپهبد ز گفتار او شد دزم              همی زار بگریست با او به هم

گسی کرد سوداوه را خسته دل            بر ان درد بنهاد پیوسته دل

چنین گفت: (کاندر نهان این سخن          پژوهیم تا بر چه آید به بن)

ز پهلو همه موبدان را بخواند          ز سوداوه چندی سخن ها براند

می بینیم.با وجود آگاهی کاوس شاه از بی گناهی سیاوش در نهایت این سیاوش است که آزمون آتش و آیین سوگند را پشت سر می گذراند؛و اگرچه سیاوش یک باردیگر توسط کاوس شاه آزموده شده است.

ز سودابه بوی می و مشک ناب                همی یافت کاووس بوی گلاب

ندید از سیاوش از آنگونه بوی             نشان بودن نبودان راوی

ص17   کاووس در هر دو ملاقات خود با سواد به ناکام است؛نه آنکه نمی داند یا پی نبرده که سودابه گنهکار است بلکه این از ضعف او در مقابل         زن ناشی می شود این است که فردوس در لابه لای داستان می گوید:

سیاوش از گفت زن شد به باد       خجسته زنی کوز مادر در نزاد

از سوی دیگر سیاوش که در ناتوانی معصوم خودگرفتار است در ملاقات با کاووس که از او می پرسد: (رات چه بینم کنون اندرین؟)رای پدرش را می پذیرد خود را به آتش می افکند.زیرا زیرکی سیاوش به او می نماید که کاووس آخرین دفاعیه یعنی اثابت بی گناهی خود را با عبور از آتش از او می خواند.

پس کاووس رفتار یکسانی آن چنان که با سودابه دارد دربرخورد با سیاوش نشان نمی دهد و این پهلوان معصوم شاهنامه در نهایت می گویند: (که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار) و جای دیگر ادامه می دهد:

(اگر کوه آتش بود                   از این تنگ خوارست اگر بگذریم)

در باب رفتارشناسی می توان به چنین نتیجه ای رسید که سودابه دلبر کاوس شاه و داور این محاکمه-در دو ملاقات خود با شاه ،آن چنان بر او تاثیر می گذارد،که در پایان دا       کاووس را تحریک می کند تا به جای متهم،شاهزاده ی معصوم را به اتهام ناکرده مورد آزمایش(سوگند)قرار دهد.البته همان گونه که می دانیم سیاوش از آتش به سلامت می گذرد بون آنکه هیچ آسیبی نبیند.(راستی و آتش از یک گوهرند؛زیرا هر دو فرزندان اهورا مزدایید.سیاوش نیز از راستی برخوردار است و راستکرداری وی تعجب شنوندگان و خوانندگان را بر می انگیزد)به غلاوه رنگ سفید جامه ی سیاوش که به هنگام گذرا از آتش به تن می کند.

نماد پاکی و بی زمانی و نور است.چاره ی آتشی که برای سیاوش مهیا شد به جز آبرو  چیز دیگری برای او به همراه نداشت چرا که گوهر او با آتش یکسان بود و سیاوش ازنره ایزدی برخوردار و آسمانی بود.

ص7 کسی را فرستاد نزدیک اوی          که: (پنهان سیاوش رد (=پهلوان)را بگوی

که اندر شبستان شاه جهان         نباشد شگفت          ناگهان)

بدو گفت: (مرد شبستان نیم،              مجویم که با بندودستان نیم)

سودابه ابتدا برای سیاوش پیغام می فرستد و او را به شبستان(=حرمسرا)فرا می خواند اما سیاوش نمی پذیرد.پس سودابه به کاوس شاه توسل می جوید و به نزد او می رود.

دگر روز،شبگیر،سوداوه رفت؛            بر شاه ایران خرامید تفت

بدو گفت: (ایا شهریار سپاه،       جهان شاد بادا،به پیوند تو!

فرستش به سوی شبستان خویش،         بر خواهران و فغستان(=شبستان)خویش

همه روی پوشیدگان را،ز مهر،           پر از خون دل است و پر از آب چهر

بدو گفت شاه: (این سخن درخو راست       بر او بر تو را  مهر صد مادر است

بدین ترتیب کاوس می پذیرد و تصور می کند مهر سودابه نسبت به سیاوش مهری مادرانه و کاملا پاک است پس:

سپهبد سیاوش را خواند و گفت            که: (خون و می و مهر نتوان نهفت)

پس پرده ی من تو را خواهر است؛             و سودابه چون مهربان مادر است

تو را پاک یزدان چنان آفرید                که مهر آورد بر تو هرکت بدید

سیاوش چو شنید گفتار شاه             همی کرد خیزه بدو درنگاه

گمانی چنان برد کو را پدر       پژوهد همی،تا چه دارد به سر

چنین داد چنان پاسخ سیاوش که: (شاه         مرا داد فرمان و تخت و کلاه

چه آموزم،اندشبستان شاه؟                به دانش زنان کی نمایند راه

کاووس به سیاوش می گوید که خون را به جهت جهیدن و فرو ریختن خوردن می را به سبب مستی پس از آن و مهر را از آن جهت که نمی توان بر آن لگام زد نمی توان پنهان داشت واز پرده برون می افتد و عده ی زیادی دلباخته ی تو شده اند و مشکو(=شبستان)برو یا             را ببین تا تو را بپذیرند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 13:35  توسط رامینا جون  | 

سسسسسسسسپندار مزگانتون مبارک

وای وای وای

واااااااااااااااااااااااااااااااااای ی

می دونی چیه؟

روم نمیشه آپ کنم.

دارم آب می شم از خجالت.

پس بزارین با یه تبریک شروع کنم تا شاید ببخشینم.

سپندار مزگانتون مبارک.

ای وای یادم رفت سلام کنم.

سلام.

امیدوارم حال همتون خوف خوف باشه و توی این مدت روزای خوبی رو گزرونده باشین.

دلم براتون خیلی تنگ شده بود.به خدا جدی میگم.

چی؟؟!پس چرا آپ نکردم؟

به خدا مشکلات داشتم حالا سر فرصت براتون می گم.حالا مشکلات یه طرف این فیزیک و شیمی و زیست و ریاضی رو نمی دونم کجای دلم بزارم.دیگه مخم......

از بس که دارم می خونم از این روزاس کتابام بی افتن به جونم و دِ بزن.

خلاصه الانم دلم نیومد سپندار مزگان رو تبریک نگم.

از این به بعد سعی میکنم که زودتر آپ کنم.

حالا امیدوارم منو بخشیده باشین.

دوستون دارم

بای تا های

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 17:46  توسط رامینا جون  | 

MY HEART

محکم درب اتاق را به هم می زنم.

گریه ام گرفته است ولی به خودم اجازه نمی دهم که گریه کنم .

آخر این طور فکر می کند که کم آورده ام.ولی نه من گریه بکن نیستم.

خودم را روی تختم پرت می کنم .

هنوز داره غرغر می کند.نمی دانم کی می خواهد از این گیر دادنهایش دست بردارد.

بالشت را روی گوشهام فشار می دهم تا صدایش را نشنوم.ولی انگار صداش بلند تر از این حرف ها است.

دستم را به سمت بسته قرصی که روی میز کنار تختم است می برم و یکی از قرص های گرد صورتیم را در می آورم.آن را روی زبانم می گذارم و چشمانم را می بندم و آن را با آب دهانم قورط می دهم.

دیگر طاقت ندارم گریه نکنم خیلی درد می کند.قطره های اشک امانم نمی دهد.

انگار متوجه نیستن که نباید زیاد من را عصبی و ناراحت کنند.

وقتی متوجه می شوند که دیگر خیلی دیر است و.....

سعی می کنم نفس های عمیق بکشم

ولی خیلی سخت است. یک طور صدای خِرخِر از توی سینه ام می آید.

قلبم به حدی تند می زند که انگار می خواهد از حلقم بیرون بزند.

به طرف آسمان می خوابم و چشمانم را می بندم.دست چپم را روی قلبم می گزارم تا صدای گروم گروم های وحشتناکش را زیر انگشتانم حس کنم.بیشتر وقتها این کار را انجام می دهم.

آخر می ترسم هنوز چیزی نشده توی اوج جوانی از کار بی افتد

و دیگر نتوانم صدایش را بشنوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط رامینا جون  | 

نقاب

 

تو تو بغلمی .بدنت هم گرمه هم نرم.شاید هم گرمی دستای خودم باشه.دلم خیلی گرفته،چیکارکنم فقط تو رو پیدا کردم که باهات حرف بزنم.ازت خواهش میکنم که به حرفام خوب گوش کنی.آخه هیچکسی نیست که به حرفام گوش بده.بغض بدی گلوم رو گرفته،پس گوش کن!

کلی آدم دورمن ولی هیچکس رو ندارم!هیچکس رو ندارم که بهش بگم خیلی تنهام.

هیچکس گریه هامو نمیبینه ولی خنده های تظاهریم رو چرا،خیلی خوب می بینن.!!

چون آدما ساخته شدن برای تظاهر کردن.همیشه هم واقعیت رو پشت یک نقاب مسخره قایم می کنن.

تظاهرمی کنن که خیلی خوبن ولی پشت اون نقاب... .می دونی چیه؟!می ترسم!می ترسم که گول یکی از این آدمای نقاب زن رو بخورم!دلم می خواد یه آدمی که نقاب نداره منو نصیحت کنه.اون قدر برام بگه که گوشم پر بشه و مغزم پخته.

آره تو راست میگی همچین آدمی اصلا وجود نداره.

دهانم رو به صورتت نزدیک می کنم و در گوشت تنها آرزومو می گم.

ازت ممنون که به حرفام گوش کردی.

حالا برو قاصدک کوچولو.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط رامینا جون  | 

سرامیک سفید،رگ آبی دست من،تیغ برنده ای که توی دستمِ!سرتو توی بغلم گذاشتی و گریه می کنی،چرا؟-چون نذاشتن بهم برسیم؟تو فکر می کنی که من ناراحت نیستم؟نه عزیزم داری اشتباه می کنی.من دارم می میرم!!همون روز که جواب رد بهم دادن،دلم می خواست بمیرم.همینطور اشک میریزی و منم تو رو محکم توی بغلم گرفتم.بدنم خیلی داغٍ مگه نه!؟امروز روز قشنگیه!می خوام با یه شکل جدید این روز و برات جشن بگیرم!تیغ توی دست راستمِ،اون و محکم روی رگ دستِ چپم میکشم.همینطور خون ففاره میکنه،حالا منم دارم اشک میریزم.سرامیک سفید داره رنگِ خودش و از دست میده.آخه دیگه سفید نیست،شده قرمزِ قرمز،مثلِ دریای خون.کمکم داری حس میکنی که بدنم سرد شده!با نگرانی سرت و بالا میاری و نگام می کنی.خیلی ترسیدی!جیغ بلندی میکشی و از بغلم دور میشی.اشکات بدون هیچ صدایی پایین میریزه.دباره میای و سرم و توی بغلت میگیری و می بوسی،بهم میگی که خیلی دوسم داری!ولی حالا دیگه؟دیگه فایده نداره.

من بالا سرت ایستادم ولی تو منو نمیبینی.با خشم به طرف آینه میری و قیچی رو برمیداری ،می خوام دستت رو بگیرم،ولی نمیشه،با قیچی موهای بلند مشکی بافته شدت رو قیچی می کنی!دارم داد میزنم گلم این کارو نکن!ولی نمیشنوی.می خواستم بهت بگم با اون تیغ رگت و بزن ولی حس کردم خیلی خود خواهانس.انگار ترجیح دادی موهاتو کوتاه کنی.دوباره هِق هِقت بلند میشه.گوشیت به صدا در اومده.اول حوصله نداشتی جواب بدی ولی انگار شماره روی صفحه گوشی نظرت رو عوض کرد.اشکات و پاک کردی و گفتی :سلام عزیزم...بعد از مکث کوتاهی گفتی؛ممنون ،خوبم گلم.صدای یه مرد از توی گوشیت شنیده میشه.منم مات و مبهوت دارم نگات می کنم .باید از اون اول می فهمیدم که خودت راضی با من بودن نیستی.تو فقط منو موقع تنهایی می خواستی.ولی من ...ولی من می خواستم تو تا آخر عمر کنارم باشی.

آخه گلم خیلی دوست داشتم!!تو بر میگردی و به من و اون همه خونی که دورم ریخته نگاه می کنی ،ناگهان گوشی از دستت می افته ،یاد حرفم افتادی که گفتم می خوام یه جور خاص واست تولد بگیرم!حالا تو روی اون سرامیک ها می بینی که با خون نوشتم:

گل ناز بی وفا تولدت مبارک

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:0  توسط رامینا جون  | 

عشق

سلام دوستان

خوبین؟

از شیراز بگم خیلی خوش گذشت جاتون خالی!

ی متن براتون گذاشتم که خیلی قشنگ حتما بخونین.

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت

هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوسش داري.

چقدر سخته دلت بخواد سرت و باز به ديواري تكيه بدي كه يك بار زير آوار غرورش همه

وجودت له شده.

چقدر سخته كه تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام

نتوني بگي.

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه

كه هنوزم دوسش داري.

چقدر سخته كل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اون وقت آروم

زير لب بگي:(گل من باغچه نو مبارك).

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:9  توسط رامینا جون  | 

کورش!!!

سلام دوستای نازنینم.

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین!من تا امروز به غیر از خونه خالم وچیتگر جایی نرفتم.ولی قراره تا آخره شب حرکت کنیم و بریم پیش کورش جونم!!!!!!!

نکنه نمی دونین کیو میگم؟!!!!!!

بابلا کورش کبیر !پادشاه ابر قدرت ایران.تازه برای اولین بار هم هست که میخوام برم شیراز.دارم بال بال میزنم.

فکر کنم تا آخر ۱۳ هم نتونم آپ کنم.برا همین یکی از متنای نسبتن خوبم رو براتون گذاشتم بخونین.شاید خوشتون بیاد. الته امیدوارم.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

من قلب كوچولویی دارم. خیلی كوچولو. خیلی خیلی كوچولو...مادر بزرگم میگه: قلب آدم نباید خالی بمونه، مثل گلدون خالی زشت است و آدم رو اذیت می كنه. برای همین هم مدتی است فكر میكنم این قلب كوچولو رو به چه كسی باید بدم؟. یعنی، راستش ، چطور بگم؟ دلم می خواهد تموم تموم این قلب كوچولو رو مثل یك خونه قشنگ كوچولو به كسی بدم كه خیلی خیلی دوسش دارم.. یا... نمی دونم... كسی كه خیلی خوب . كسی كه واقعا حقش است توی قلب كوچولو و تمیز من خونه داشته باشه. خب راست می گم دیگه. نه؟ پدرم می گوید: قلب، مهمان خانه نیست كه آدما بیان، دوسه ساعت یا دوسه روزی توی اون بمونن و بعد برن. قلب، لانه گنجشك نیست كه در بهار ساخته بشه و در پاییز باد اون رو با خودش ببره... قلب، راستش نمی دانم چیست، اما این را مي دونم كه فقط جای آدماي خیلی خیلی خوب ، برای همیشه...!!!!!!!

خب ... بعد از مدتي فكر كردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدم به مادرم، تمام قلبم را . تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این كاررو هم كردم...اما ... اما وقتی به قلبم نگاه كردم دیدم، با این كه مادر خوبم توی قلبم جاگرفته، خیلی هم راحت است، باز هم كلي از قلبم خالی مونده... خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می رسید و قلبم را به هردوشون می دادم. به پدرم و مادرم. پس همین كار رو كردم. بعدش ميدونين چي شد؟ بله، درست !. نگاه كردم و دیدم كه باز هم، توی قلبم، مقداری جلی خالی مونده. فورا تصمیم گرفتم اون گوشه خالی قلبم رو بدم به چند نفر. چند نفر كه خیلی دوسشون داشتم. و این كاررو كردم. برادر كوچولوم، دايي وسطيم، پدربزرگم، مادربزرگم، از دوستام مثل فرزانهََََ. فريده. شبنم. طليعه. سروناز.شقايق و........ روهم توی قلبم جا دادم... فكركردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم توی قلبی به این كوچكی، مگه مي شد؟ اما وقتی نگاه كردم، خدا جونم! ميدونين چي شد؟ دیدم كه همه این آدما، درست توی نصف قلبم جا گرفتن. درست نصف ،با این كه خیلی راحت هم ولو شده بودن و می گفتن و می خنديدن. و هیچ گله ای هم از تنگی جا نداشتند...

وقتي ديدم همه آدماي خوب خوب تو قلبم جا گرقتن تصميم گرفتم نازنين يكي از همكلاسيام هم تو قلبم جا بدم ،ولي جا نگرفت هركاري كردم نرفت تو قلبم،........ خيلي سعي كردم ولي نشد .............خيلي هم دلم براش سوختا !ولي خوب چه كنم قلبمه كاريش نميشه كرد ديگه!!!البته خودش هم دوست داشت بياد ولي هر وقت ميومد تو قلبم وقتي دوستاي..... ميديد از روي غرور كه جلو اونا كم نياره جلدي ميومد بيرون!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 11:38  توسط رامینا جون  | 

بهار هسست و توهستي و عشق هست و اميد.

                عيد يا بهار؟چه فرقي مي كند

                  لاله،بنفه،نرگس،سنبل

          بوته،چهارشنبه سوري آخر سال.

         ((سرخي تو از من ،زردي من از تو))

    گلدان عطري،تنگ بلوري با ماهي قرمز رنگ غليظ

                  شايدهم لاجين آبي.

             تو بگو عيد من ميگويم بهار.

         سبزه،سمنو،سنبل،سفره هفت سين.

          بوي بهار،بوي سبزه،عطرياس،شعر....

  بهاران خوش است/به گلبانگ عيد/گل روي ياران خوش است.

                        بهار ،عيد...

              و صداي توپ تحويل سال نو

                           و آرزو:

     يا مقلب القلوب و الابصار،يامدبرالليل و النهار.....

                حال ما را نيكو بگردان

              بهارتان پرگل-عيدتان مبارك

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 18:24  توسط رامینا جون  | 

هم ي خبر هم ي داستان

سلام دوستان

ي داستان ديگه نوشتم اميدوارم خوشتون بياد

چند روز پيش بود كه ي بنده خدايي دفتر داستانامو گرفت و خوند بعد بهم گفت اگه بتونه با يكي از چاپخونه ها صحبت مي كنه و اگه از داستانام خوششون اومد و تونستن برام چاپ كنن.

دعا كنين بشه.منم سعي مي كنم تو ايام عيد بيشتر بنويسم كه به اميد خدا داستانام چاپ بشه.!

*************************************************************

                      ملاقات با خدا*

روزی پسر بچه ای تصمیم گرفت به ملا قات خدا برود و چون می دانست راه درازی

در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد

هنوز راه درازی نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که دروی صندلی

نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش

را باز کرد می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیر زن شد و کلوچه ای به او داد

پیرزن با حس سر شار از قدر شناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد لبخندش

آن قدر زیبا بود که پسر ک خواست برای دیدن دوباره آن مقداری نوشیدنی نیز به او

بدهد لبخند های پیرزن پسرک را غر ق در لذت کرد. آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن

و نوشیدن گذراندند بی آن که کلمه ای بین آن ها رد و بدل شود با تاریک شدن هوا پسرک تازه

متوجه شد چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا بر خاست اما هنوز چند قدمی پیش

نر فته بود با سرعت به سوی چیرزن باز گشت و او را در آغوش کشید و باردیگر نظاره گر

عمیق ترین لبخندپیر زن شد

مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص

داد علت شادی او را جویا شد پسرک نیز در پاسخ گفت من امروز با خدا ناهار خوردم و

قبل از این که مادر چیزی بگوید اضا فه کرد و لبخند او زیباترین لبخند ی بود که تا به حال دیده ام

پیرزن نیز سرشار از شادی و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به پسرش که از حالا ت

عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسیار جوان تر

از آن است که انتظار داشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:20  توسط رامینا جون  |